یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
,
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم"
ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
من بعد ۶ماه اومدم خوشحال میشم بازم نظرای قشنگتون رو ببینم
سال نو مبارک
تا چشم بر هم مي زني سالي گذشت و ما يک سال بزرگتر شديم.اما چه باک که لطف حضرت حق بي کران است و باران رحمت بي حسابش بي امان.حال که فراش باد صبا فرش زمردين گسترده و ابر بهاري شکوفه بر سر شاخ درختان نهاده است، بايد که دل به دريا زد و در ميان گل و صحرا بهار را با همه وجود احساس کرد و تحفه اي براي دوستان که تبسم است و عشق.
بهار،جواني طبيعت و روزگار ماست.هنگام مستي و شوريدگي،محبت و عشق بايد که غنيمت شمرد اين لحظات ناب و عاشقانه را و با دوست سپري کرد اين ايام فرخنده و خجسته را.در کنار جويباري از عشق که از دل کوهساران محبت و مروت گذر کرده ودر زير سايه درختاني از جنس دلدادگي و شوريدگي دمي بياساييم و در هواي عاشقي نفسي تازه کنيم.بهار خاطره زمستان و تابستان و پاييز است. دست به کاري زنيم که مرور خاطراتش ما را عاشق تر کند و ياد خدا را در ما زنده تر
فقط ياد اوست که آرامش است،او که بهار را فرمان داد تا نفسمان را معطرسازد که چون فرو مي رود ممد حيات است و و چون بر مي آيد مفرح ذات.
بدانيم که همه عمر ما به دو نيمه تقسيم مي شود؛نيمه اول زندگي صرف انتظار کشيدن و رسيدن به نيمه دوم و نيمه دوم صرف حسرت خوردن نيمه اول.
پس دعا مي کنيم که خداوندا ما را سرشار از طراوت و عشق و نشاط خلق کن تا بي دريغ به دوستانمان انرژي مثبت هديه کنيم و غم از دلهايشان بزداييم .آمين بهار هنگامه عاشقي و با عشق زيستن است.
یا مقلب القلوب والبصار
یا مدبرالیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

منتظر نباش كه شبي بشنوی ، از اين دلبستگی های ساده دل بريده ام !
كه عزيز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ی ديگری سلام كردم !
توقعی از تو ندارم !
اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دريا بمان !
هر جور راحتی ! باران زده ی من !
همين سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن كردن اتاق تنهای ام كافی است
من كه اين جا كاری نمی كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را
در دفترم حك می كنم
همين !
اين كار هم كه نور نمی خواهد
از اين كاش ها زياد هست ولی ...
ولی با اين كلمه هاي خسته كه نميشه چيزی گفت.. هيچی ...
حيف كه نمي تونم قلبمو بنويسم... حيف....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید...
یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو...
چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ...
دلم گرفته بود...زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...
به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...
من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود...
تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند
خیلی سخته غرورت را واسه یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره و یا ..... خیلی سخته که دوستش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی خیلی سخته گریه کنی و بهونه نداشته باشی و اگر هم بهونه داشته باشی واسش بی اهمیت باشی خیلی سخته صمیمی ترین دوستت بهت خیانت کنه خیلی سخته به خاطر یه اشتباه ازت ساده بگذره خیلی سخته با بی رحمی تو چشمات نگاه کنه و بگه دوستت نداره و دیگه نمی خواد ببینتت خیلی سخته مجبور باشی سخت ترین چیز ها رو تحمل کنی خیلی سخته ولی...........؟؟؟؟؟؟؟ خدا حافظی برای تو چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزید و تو ندیدی و رفتی
رفت رفت حتی فکر نکرد چه قدر دوسش داشتم دیگه نمیخوام این زندگی
فکر مي کردم عاشقی هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست.. زندگی چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايی در سراب.. فاصله با آرزو هایم چه کرد... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد!!!
عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است. زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ؟ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی؟ اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن![]()
یادته یه روز بهم گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش میگیره، گفتم: یه خواهش دارم، وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار، گفتی: چشم، حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره، تو هم اون دور دورا ایستادی و بهم میخندی![]()
کاش گذشتن از بعضي چيزا به آسوني گفتنش باشه ! فراموش کردنه بعضي حرفا سخت تر از لحظه ي شنيدنشه ! چرا فکر ميکني ميشه راحت از خيلي چيزا گذشت ؟ من نمي خوام سکوت من آجرهاي همون ديواري باشه که بين منو تو فاصله بندازه آگه حرف نمي زنم .. اگه نمي گم دردم چيه .. اگه فقط شدم نگاه و سکوت .. فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم .. ميترسم تو خسته بشي از دلتنگيام .. آدم بعضي وقتا اينقدر از همه جا و همه كس دلسرد و دل تنگ ميشه كه حتي آهشم يخ ميزنه
گاه بايد براي سيراب شدن تشنه ماند گاه بايد براي به دست آوردن چيزي از دست داد گاه بايد براي زندگي کردن مُرد گاه بايد براي عشقها تنفر داشت گاه بايد براي حرف زدن ساکت ماند گاه بايد براي نتهاي موسيقي گريه کرد گاه بايد در آسمان به جاي آفتاب ابر ديد گاه بايد در جمع تنها ماند گاه بايد به جاي جنگ صلح کرد گاه بايد لحظهها را شمرد .. و گاه بايد مُرد...تمام.
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش میای دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه
تقدیم به بهترینم
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
پس پیشم بمون باور کن بدون تو من میمیرم بمون تا بمونم
بمون
تنهایی برای دل شکسته ام،برای چشمان بارانی ام و برای دل تنها و بی پناه تو می نویسم: قلبم بهانه ات را می گیرد و با صدای بی صدایی نامت را فریاد می زند چه بی رحمانه قلبهای بی تابمان را به بازی گرفت این روزگار نامرد و چه ساده به یغما برد عشقمان را که در هیاهوی این آدمهای رنگ رنگ می خواست جانی بگیرد...![]()
![]()
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه
است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ![]()
چه بده تو اين دنياي به اين عظمت يه هم صحبت نداشته باشي يه نفر كه بفهمدد, احساست رو درك كنه و بدونه چي تو دلت ميگذره اما .... پيدا ميشه هم صحبت اما نميشه او نقدر بهش اعتماد كرد كه ميتونه هميشه باهات باشه و دركت كنه. اون قدر نميشه بهش پناه برد سخته مگه نه؟؟؟؟؟؟![]()
نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم... چون دنیا یه روز تموم میشه... نمیخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیخوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم میشه... نمیخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که همیشه پاک نمیمونه... نمیخوام بگم که دوستت دارم. .. چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم...![]()
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
عشق چيه ؟ يه رابطه بين دو تا ...... دل به دل هم ميدن بعد كم كم فكر ميكنن از هم بهتر تو دنيا پيدا نميكنند بعد اون قدر غرق هم ميشن كه ميگن ديگه اگه دنيا بره من و تو از خاطر هم نميريم ولي با يه مشكله كوچيك همه چيز فراموش ميشه و اون عشق خدايي به قبرستان تاريخ سپرده ميشه و گوشه قبرستون ميپوسه اون جور كه ديگه نميشه مثله اولش كرد![]()
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما...گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم. تو نیز به من آموختی که چگونه دوست بدارم اما...به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم؟ کاش می دانستی زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت وغم خوردن نیست.حاصلش تن به قضادادن و پژمردن نیست.اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست.زندگی خوردن و خوابیدن نیست.زندگی جنبش و جاری شدن است.زندگی کوشش راهی شدن است. از تماشاگه آغاز حیات.....تا به جائی که خدا داند
میدونم دیدنش شده برات یه رویا***حاضری بگذری بخاطرش از این دنیا *** داری به دفتر خاطراتت میندازی نگاه *** میگی اون رفتو حالازندگیم شده تباه***به گذشته ها داری میخوری حسرت*** میگی که لحظه ها برام گذشت به چه سرعت***میفهمم تنهایی و تنهایی چه قدر سخته*** رفیق اینو قبول کن که حقیقت تلخه***الان از تلخی روزگار داری نفرت ***از مرگ و عبدیتم نداری وحشت
گریه کردم گفتن بچه اس ، خندیدم گفتن دیوونه اس ، جدی بودم گفتن مغروره ، شوخی کردم گفتن سنگین باش ، حرف زدم گفتن پر حرفه ، ساکت شدم گفتن عاشقه ، حالا هم که عاشقم میگن گناهه
اي خدا چرا به دنيا اومدم چي مي شد اول راه مرده بودم اي خدا چرا به من تو جون دادي چرا به من يه قلب مهربون دادي اي خدا چرا پرنده نشدم تو جدال عشق برنده نشدم اي خدا چرا دلم زندونيه شب و روز چشماي من بارونيه اي خدا چرا منو دوست نداري چرا عشق سر راهم ميذاري اي خدا مي خوام که پرواز کنم همه ي پنجره ها رو باز کنم اي خدا مي خوام سکوت بشکنم هر چي عاشق بکش حتي منم اي خدا ديگه نمي خوام دنيا رو
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه شبی هم پای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیداییم را به چشم خویش دیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی است ولی دل را به چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک دیوانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن آبی و نمناک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد نگاهش کردم و چیزی به من گفت
تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی است این عشق ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟!!
و یادم هست تو یک بار این را ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
دلم گلدان شب بوهای رویاست پر از اطلسی های نگاهت
تومثل یک گل سرخ وفادار کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی رابه روی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه ی عشق مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی
يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم باشک بازي مي کردند .
نوبت به ديوونگي رسيد و ديوونگي همه رو پيدا کرد اما هر چقدر گشت خبري از عشق نبود .
فضولي متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده و زود ديوونگي رو صدا زد .
ديوونگي هم يک خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو کرد ، صداي فرياد عشق بلند شد .
وقتي همه به سراغ عشق رفتند ، خار چشمهاي عشق رو کور کرده بود .
ديوونگي که خودش رو مقصر مي دونست ، تصميم گرفت تا ابد عشق رو همراهي کنه .
از اون روز به بعد وقتي عشق به سراغ کسي مي ره ، کوره
اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك ميشم. اگه با گذشت كردن كسي كوچیك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
گل نمیچینم خدایا ، باغبان در را مبند مینشینم گوشه ای گل را تماشا میکنم
عاشقم ، عاشق به رویت گر نمی دانی بدان سوختم در آرزویت گر نمیدانی بدان
هیچ می دانی که این آواره کیست ؟ عاشق روی نکویت گر نمیدانی بدان
گر رقیب از غم بمیرد یا حسد کورش کند بوسه خواهم زد به رویت گر نمیدانی بدان
--------------------------------------------------
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتند این که بود ؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
--------------------------------------------------
بسوزان پدرم ای که بسوزد پدر عشق
جز خون دل و زردی رخسار نباشد ثمر عشق
ویرانه کند کاخ شه و کلبه ی درویش
ای وای بر آن خانه که افتد گذر عشق
دوستي ..شوخي سرد آدمهاست ..بازي شيرين گرگم به هواست.. واسه كشتن غرور من و تو ..دوستي.. توطئه ثانيه هاست نميدانم تا كدامين طلوع خواهم ماند و در كدامين غروب خواهم رفت اما دوست دارم تا آخرين لحظه ي بودنم همه ي شما را سر كار بزارم نخ شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و من اشك نريزم ترکه ادعای پیغمبری میکنه , میگن خب کتابت کو ؟ میگه حالا فعلاً جزوه بنویسین شب عید فطر حاجی میره رو پشتبام که ماه رو ببینه شلوارش پاره بوده از پایین داد می زنند حاجی ما دیدیم میگه هر کی دی
وقتي دل شكسته بودم تو رسيدي از زمـــونه خسته بـــودم تو رسيدي
گفتي تو قلب يه رنگت خونه دارم هر نفس فقط تــو رو بهـــونه دارم
گفتي تـو دنيا فقط تـــو مهــربوني تا ته جاده عشق باهام مي موني
ديگه تا يكي شدن چيزي نمونده اون چشــاي ناز تو غم سوزونده
تو رسيدي شب سفر كرد شب چشمات در بدر كرد
تو رسيدي چو گــــل صبح عشق تو قلب من اثر كرد
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
دیشب پرنده ی دلم دوباره به آسمان بی کرانت پر کشید کسی چه می داند شاید از قفس تنگی که در قلبم برایش ساخته بودم گریخت شاید هم در آسمان پر ستاره ات دنبال تک ستاره ایی برای آسمان وجود بی ستاره ام بود بالهایم را می گشایم و همچون ستاره ایی دنباله دار به دنبالش می روم تا او را پیدا کرده و در آسمان آبی وجودم جای دهم تا نام زیبایت را برایم زمزمه کند و با هر بار صدا کردن تو دیوانه شده و به دنبالت بگردم
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند. زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ. زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز. زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز. زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر
یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون
خندید و گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون
ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز مهربون
ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون
ابره اومد ستاره رو دزدید و برد ، نامهربون
حالا شبا به یاد اون زل میزنم به آسمون
دلم میخواد داد بزنم این بود قول قرارمون
تو رفتی و از خودتم نذاشتی حتی یک نشون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند
تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني
اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد.
بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که
.خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
.بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا می گذارد . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!!
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ند ارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن
خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي اگر چون من به مرگ آرزو ها مي رسيدي پشيمان ميشدي از اينكه عشق را آفريدي
رو سنگ قبرم بنویس اینجا مجال گریه نیست ... هرکی می خواست گریه کنه بهش بگو اون دیگه نیست



